آلفاباکس


از وبلاگ یک دیو

یکسال و چند ماه پیش که این جا رو ساختم فک می کردم شبی حداقل یک پست خواهم گذاشت. روزهای خیلی سخت افسردگی رو می گذروندم، ادم های زیادی اطرافم بودن دوست های خیلی خوبی هم داشتم اما می دونی!؟ هیچ کس گوشش رو در اختیارم نمی ذاشت بس که دیوونه شده بودم! بس که فکرم سیاه بود. براشون خطرناک شده بودم. مثه یه اچ آی وی مثبت که همه با ترس باهاش مراوده می کنن. منم مبتلا به ناامیدی بودم، تب مرگ گرفته بودم، ترس مثه عفونت توی بدنم پخش می شد و هیچ کس حاضر نبود با نزدیک شدن به من با گوش دادن به حرفای بیمارگونه م، کمکم کنه. می دونی شاید واقعیت نداشته اما احساس می کردم که طرد شدم. کم کم دور شده بودم دیگه اجتماعی نبودم دیگه احساسات انساندوستانه نداشتم راستی راستی یه هیولا شده بودم، طوری که جایی بین آدم ها نداشتم. و این شد که مهاجرت کردم به دنیای تاریکم.

فک کنم نگفته بودم که وب داشتم. تاسیسش بر می گشت به دوران اوجم.  نمی خواستم دیو بودنم رو اون جا نشون بودم، نمی خواستم وقتی آرشیو وب خاطره انگیزم رو مرور می کنم ببینم چطور پایین اومدم، عقب رفتم و چطور افتادم. بله. این روزها همه ش سقوط می کنم، جسمم رو که می بینی خیال می کنی طوریم نشده، اما نمی دونی هر زمین خوردنی چقد از امید، از زنده بودن، از خودم، دورم می کنه.

حالا یک سال بیش تر گذشته. من هنوز خستم.  من هنوز خودمو دوست ندارم. هنوز هم مثه یه خون آشام خطرناک مجبورم تک و تنها یه گوشه ی تاریک بشینم و بی صدا گریه کنم. گاهی که دلم زندگی قبلیمو می خواد، شادی و روز و امید می خواد، می زنم به شهر. میام بین آدما و ناخواسته غمگینشون می کنم، ناامید و خسته میشن. از دیدن پوست کدر ترک خورده م  می ترسن و نمی فهمن توی دلم یه زندانی هست که داره از همه چی می بره. خواستم توی زندگی باهاشون سهیم باشم اما همه رو فراری دادم. هیچ کس رو مقصر نمی دونم جز خودم.


منبع این نوشته : منبع
بودم، ,خواستم ,دونی